تبلیغات
اس ام اس،عكس،خبر،دانلود و ... - مطالب داستان
 
نوشته شده توسط : Mr .
سخاوت قهوه لبخند محبت کافه

با یکی از دوستانم وارد قهوه‌خانه‌‌ای کوچک شدیم و سفارش‌ دادیم به سمت میزمان می‌رفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوه‌خانه شدند و سفارش دادند: پنج‌تا قهوه لطفاً، دوتا برای ما و سه تا هم قهوه مبادا!سفارش‌شان را حساب کردند، دوتا قهوه‌شان را برداشتند و رفتند. از دوستم پرسیدم: «ماجرای این قهوه‌های مبادا چی بود؟» دوستم گفت: «اگه کمی صبر کنی بزودی تا چند لحظه دیگه حقیقت رو می‌فهمی.»...

ادامه مطلب

:: مرتبط با: داستان ,
:: برچسب‌ها: داستان های كوتاه , داستان های كوتاه زیبا , داستان های كوتاه پرمعنی , داستان عاشقانه , داستان های كوتاه عاشقانه , سایت بزرگ داستان های كوتاه , داستان ,
تاریخ انتشار : جمعه 15 شهریور 1392 | نظرات
نوشته شده توسط : Mr .
خانواده ای تصور کنید با پدری معتقد به حجاب وحیا
و دختری با آرزوهای دور و دراز که میخواد با مد روز حرکت کنه
داستان از این قراره
شب با پچ پچ های مامان و بابا که در مورد من حرف می زدند از خواب بیدار شدم
گوشامو تیز کردم
بابایی می گفت خیلی نگران مهسا هستم یکی دوتا از دوستاش (منظور لیلا و میترا بودن) به فرهنگ خونواده ما نمی خورن
مهسا هم که میخواد از قافله عقب نمونه

با دوستاش همرنگ شده

عصری در خیابون با دوستاش دیدم . . .

ادامه مطلب

:: مرتبط با: داستان , سـرگـرمــی ,
:: برچسب‌ها: دخترم تو هم با زیر شلواری بیرون نرو , داستان , داستان كوتاه و آموزنده , داستان كوتاه , داستان كوتاه و آموزنده جدید , داستان كوتاه جدید , جدیدتیرن داستان ,
تاریخ انتشار : دوشنبه 11 شهریور 1392 | نظرات
نوشته شده توسط : Mr .


13 بهمن تولد ده سالگی ام بود که مادرم یه کاپشن مشکی خیلی خوشگل واسم خریده بود ، خیلی دوسش داشتم چون اولین کادوی زندگیم بود . اون شب دیگه خوابم نمی برد و هی می گفتم : «خدایا کی صبح میشه تا کاپشنمو بپوشم و برم مدرسه ؟؟؟» . .  .



ادامه مطلب

:: مرتبط با: داستان ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان های كوتاه , داستان های كوتاه زیبا , داستان های كوتاه آموزنده , داستان های كوتاه عاشقانه ,
تاریخ انتشار : سه شنبه 29 مرداد 1392 | نظرات
نوشته شده توسط : Mr .
dastane kotah داستان آموزنده تلفنی به آسمان


جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند ولی دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند. اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده میشد.
جهانگرد پرسید : لوازم منزلتان کجاست ؟
زاهد گفت : مال تو کجاست ؟
جهانگرد گفت : من اینجا مسافرم !
زاهد گفت : من هم …

ادامه مطلب

:: مرتبط با: داستان ,
تاریخ انتشار : چهارشنبه 23 مرداد 1392 | نظرات
نوشته شده توسط : Mr .
tryagain.mihanblog.jpg
معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا...دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : (چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟

فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم )

دخترک چانه لرزانش را جمع کرد... بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت : .....................



ادامه مطلب

:: مرتبط با: داستان ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392 | نظرات
نوشته شده توسط : Mr .
tryagain.mihanblog.jpg
نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.
گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.
صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم.
ب

ادامه مطلب

:: مرتبط با: مطالب خواندنی , داستان ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392 | نظرات
 
. . Online User .